گاهي عجيب توي سردرگمي دنيا گم ميشويم. گم ميشويم و فكر ميكنيم گم شدهاند.
دور خودم ميچرخيدم و فكر ميكردم چقدر وقت است از او خبر ندارم. فكر ميكردم كجاست؟ چه ميكند؟ فكر ميكردم حتماً او هم درگير و دار زندگيست. فروردين صحبت كرده بوديم. قرار شده بود يكروز برويم بيرون تا دربارهي طرحي كه داشت صحبت كنيم. قرار بود خبر از من باشد كه در سياه چال دنيا غرق شده بودم.
همين دو شب قبل بود كه اساماس زد:
- اگه گفتي كجام؟
دلم رفت جاهاي خوب: مكه، كربلا، مشهد...
- سلام. كجا؟ چقدر يادتون بودم اينروزا.
- بيمارستان!
- يا علي! چي شده عليرضا؟!
- دست چپم بيحسه. تونستي زنگ بزن.
همين ديروز بود كه زنگ زدم، برادرش برداشت. با خودش اشتباه گرفتم. برادرش گفت صداهايمان شبيه است، من دلم لرزيد.
- بله. شبيهن صداهاتون. چطوره؟
- فعلاً كه بستريه. بدنش بيحسه.
- آخه چرا؟ چي شده؟ تشخيص دكترها چه بوده؟
- يه ويروسه. به عليرضا گفتم پيگيري كن. نكرد. توي خونش پخش شده و حالا از گردن به پائين فلجه.
داشت سرم ميتركيد. نفسم تند شده بود، چشمهايم داغ. دستهايم داشت شل ميشد. گوشي را محكمتر گرفتم.
- درمانش چيه؟
- بايد خونشو تصفيه كنن. طول ميكشه.
خداحافظي كردم تا هي راه بروم، هي ذكر بگويم، هي سعي كنم تحليل كنم، باور كنم...
تلفن زنگ ميخورد. قصد جواب دادن ندارم كه اسم دهقاني ميافتد روي گوشي. با خودش كه حرف ميزنم، خودش كه ميگويد دستهايش تكان ميخورد هنوز، دلم كمي آرام ميگيرد.
دورهي درمان حدود 20 روز است. 8 بار تصفيهي خون، يك روز در ميان. اما امكان دارد بهبودي و بازگشتِ توان عضلات تا يك سال طول بكشد. عليرضا دهقاني قوي است و با اراده. خودم ميدانم زود خوب ميشود. اما به قول خودش همهچيز دست خداست.
------------------------
پس از نگارش: اولين نوبت تصفيهي خون انجام شد. ميگفت در طول تصفيه كمي حالش بد شده. گفتم طبيعيست. خودش ميگويد دعا كنيد.
نوشته شده توسط علیرضا دهقانی در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 12:7 | لینک ثابت |










